اونم با روحيه اي بدتر از زمان افتتاح اين اطاقك تنهاييه من. اي ول به اين سير صعودي من!
اي ول!
اي ول به افتضاح امروزم.
امروز جوري گند زدم كه اومدم اينجا گندمو به ثبت برسونم... اوليش ايميل اشتباهي و افتضاحي كه به كل گروپم زدم.
اومدم يه چيزي بگم..... ديشب با دلتنگي به خيابونا نيگاه مي كردم و اين دلتنگي براي بار اول نيست. چه آشنا هست اين حس غريب.
لعنت به هر چی خوشیه زود گذر.
عجب پیاده روی ملسی اونم تنهایی ، هندزفری تو گوش، انریکِ هم برات می خونه جوری که تن قدم هات هم ، هم آواز با آهنگ California Callin میشه..... از سنین و تیپ های مختلف هستند... یه عده جو زده شده و جوری می دوند که انگاری این دویدن آخرشونه و تمام این پیه ها آب میشه! به هیکلم که دست می کشم خدا رو شکر می کنم... اما همشونو دوست دارم... عجیب هم احساس خودشیفتگی به من دست داده بود... آخه آهنگ بعدی Can You Hear Me بود.... حالا دیگه حس وداع با اطرافرو بیشتر دارم.... می خام این بزم ملس رو به تش کوچکی روشن کنم.... میرم بالای پل صحنه زیبای خیابون و باغهای اطراف منو میگیره نیگاه به اطرافم می کنم و مطمئن میشم که کسی قصد نداره خلوت منو به هم بزنه.... چند دقیقه ای نفسی تازه می کنم. سراغ بزمم که میرم.. این نسیم گذرا نمی ذاره آتش من سر بگیره... لعنتی..... سیگار رو نیمه سوخته پرت میکنم پایین پل!
ثبت این لحظات منو بر میگردونه به دوران خودم. آره دوران خودم.
بازم میگم .... باید بــــــــــــــــــــــــــــــــرم
*************
این روزا اونقدر زمان به آهستگی تند پیش میره که میخام زنجیره ی تمام ساعتها رو پاره کنم و فقط و فقط شکم دریده شده ی این ثانیه های چرکینو ببینم.....
اونقدر ها اوضام بد نیست... وقتی دکتر بهم گفت اوضات چتوره؟ دغدغه داری؟
میگم: شاده شادم. اوکی!
آره ارواح دلت!
بدترین درد واسه آدما سرگردونیه... اینکه حتی حسشونم نشناسن! اینکه حتی نتونن حسشونو بیان کنن
فک می کنم دیگه دیره واسه من ......
تو این وانفسا خیلی تلاش کردم احساساتمو بکشم و بر خلاف جریان آب شنا کنم. اما دیگه فک می کنم باله هام به صخره ای بزرگ گیر کرده و توان شنا ندارم......
این من هستم و من
حالا می دونم کی هستم.
یک عدد من. یک عدد من سرگردان که نمی دونه به کدام سو پرواز کنه. یه پرنده که مهاجرت رو دوست داره اما انگیزه موندنم زیاد داره.
کابوس رفتن و ندیدن اون کسی که بعد از سالها تونست تلنگری به دلم بزنه اذیتم می کنه. اما کاش خودش هم می دونست. شاید می دونه و اونم نفر دیگری به دلش تلنگر زده.......
گهی زین به پشت.. گهی پشت به زین....
اما من ........
خالی از عاطفه و خشم......
گیج و مبهوت بین بودن و نبودن...
(حتی نتونستم یک یادگاری به جای بذارم.... ای بی شهامت و ترسو) (داد زدم تو آینه اما واسه چرت بودن خودم)
اما باید برم...... باید برم
ترور شخصیتی! اونم توسط فردی که ادعای کمال و آزادگی داره! وحشتناک ترین لحظه ها جلوی چشمم رقم خورد.جالبه! و من با تمام ادعام فقط ناباورانه نگاه می کردم... حتی نتونستم کوچک ترین حرکتی کنم تا بعدش پیش وجدانم سرگردان نشم.
اینجور مواقع در حد تیم ملی از خودم متنفر می شم.......
(( م )) همش به من دلداری میده که بابا بی خیال...... اتفاق کوچکیه... اما به ظاهر.... اصرار داره که give up کنم و راحت بگذرم مثل همیشه... اما وقتی تو عمق قضیه میرم که (( آ )) خیلی راحت 2 نفر را جلوی من تیکه پاره کرد و من خیلی بی غیرتانه چیزی نگفتم (دلیلشم این بود واسه خودم که (( آ )) ارزش بحث کردن رو نداره) اما بعدش فهمیدم که باید تودهنی می خورد! اصولن اهل جنگ و دعوا با بقیه نیستم بر خلاف ظاهرم که همه خیال می کنن دست به دعوام ملسه ! اما بالواقع اهل دعوا نیستم ... فقط رک هستم و سعی می کنم چیزی تو دلم نمونه چون اگه چیزی تو دلم بمونه مثل الان من و وجدان آبمون توی یه جوب نمیره .....
ته دلم هیچ رقمه آزاد نمیشه .
.....
اصل موضوع همون بالایی بود .....
اما
دلتنگم واسه خودم .
و چقدر باز هم تنها.
ندا میاد که : مگه نمیگن چار دیواری اختیاری؟! مگه با چماق اومدم گفتم اگه نخونین این چماقه میشه همرازتون؟
اونایی که میشناسن می دونن اصولن نظرات بقیه مهم نیست!
جالبه 4 نفر دیشب ایمیل زدن و انتقاد کردن!
..................
ته دلم یه چیز دبش می خاد! دبش که می دونی چیه؟ وای شب باشه... بری آزادانه قدم بزنی.... نیمه شب را حس کنی... خنکای شب و سردی شیشه ..... قلپ قلپ های آرومتو به شیشه بزنی......
به ساحل که میرسی کرخت باشی..... پاهاتو با آب تماس بدی...... صدای آب و فقط صدای آب.... بشینی هر چی خاستیو بگی.... هر چیم خاستی و بهت ندادنو بازم بگی.... بگی گلایتو از این گذر زمان.....
عجب دبشه!
.....................
ایشالا واسه یه مناسبت خاص در های سبز نظر سنجیو می گشایم.
تا حالا شده زندگی و تمام الهاقاتشو به درک واصل کنی؟
.......
گرانبها ترین چیز برای انسان زندگی است و آن فقط یک بار داده می شود.پس باید آنرا چنان گذراند که سالهای به هدر رفته عمر موجب عذاب دردناک نگردد، تا گذشته خوار و سفله بر پیشانی ما داغ رسوایی نزند، تا به هنگام بدرود زندگی بتوان گفت:
(( سراسر زندگی و همه نیروهایم وقف زیباترین پدیده های جهان، وقف مبارزه در راه رهایی بشرییت شده بود. پس باید شتافت، زندگی کرد چه یک بیماری بیمعنی یا یک تصادف تراژیک می تواند رشته ی آنرا بگسلد!))
نیکلای آستروفسکی
تلخی را فرو می دهم.....
......
تلخی و گمگشتگی در تمام وجود جاری شده..... چون تمام تلخی را با یه قلوپ خون دادم پایین......
بچه بودم که شنیدم جلو غریبه خون تو دهنته تف نکن!
آشنایی نیست تا خون رو بخام بریزم دور....... بعضی اوقات به خودم می گم تا کی میخای به بازی ادامه بدی؟
زندگی واسه من یه بازیه... یه بازیی ی که من در حال باختنشم... اما مثل یه پررو از رو نمی رم و هی مهرمو جلو می رونم..... پوکه های خالیم هم اندازه ی تعداد تیر هام شده!
با تفنگ خالی نشونه گرفتم
به کجا ؟ به کی؟ خودمم نمی دونم....
یکی بهم گفت مثل مرد هستم! جالبه! مردا هم با خودشون گاهی گریه می کنن؟ با تفنگ خالی می جنگن؟
دنیا رو دوششون سنگینی می کنه؟
.......
به عنوان یه انسان... دلم گرفته....
تمام تلخی دنیا رو فـــــــــــــــــــرو می دهم.......